زنان به داستانسرایی مشغول شدند و برادرم sms هایش را مرور می کند .
در میان نیزارها کودکی زنبورکش را می نوازد
اختاپوس افسانه های کهن را به یاد می اورم -باآوازهایش- وزوز کبوتران و
نغمه های فوق لیسانسه های تورشده
دخترکان خوشبخت
ـومیزهای منظمـ
اینجا زنان پاشنه بدست
وزنبیلهای فرار
گنبدهای میخ شده
دیدن را از که اموختی
وصدای مواج اساطیری را؟
گجرها به بیابان رفتند و هزارسال تابیدند
من از نو می نویسم
وجریان ابشار و سنگهای خمیده بر پشتش
برادرت sms جدیدی دریافت می کند
از آخرین نفر تی تی تازه به دوران رسیده
به یاد سنگها می افتم در پشتش
خرجی مریم اندرخوردرا
هوسهای زمان را
فرزندانش را....
کبوترم می گریزد
کاسه ام لبریز می شود
وتنهاسکوت میهمان وداع گفتنش شد ....
کبوترم می گریزد
کاسه میافتد ومریم اندرخورد برادرم را دوست میدارد