دوشنبه یکم بهمن 1386
بچه ها به بزرگترها خندیدند
بعد سایه هایشان خم شد
بعد تاریکی را سرودند
بعد آغشتگی را آموختند
ـ آه ـ هیولای کوچکم شمعی را فوت می کند
ومن به انتهای دفترم می رسم
لاشه بوگندوی ونوسهای خیس
... ...
هیچکس نمی شنود
لایه هایت را بیرون بریز
عابران یکه تنها خیس
آلتهایشان را می مالند
سنگفرشها زیر پاهایشان
می گریند
شب از نیمه گذشته
تنها - مجرای ادراری مادرم
رو به بهبود است
و پرزیدنت
لبخندی روی پیشانی اش خیس می خورد ...
چراغ را خاموش کن دلبندم
گرهی در کار دنیا هست
که دیده نتواندگشود
ـ دیده را توان گشودن نیست ـ
نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 13:29 | لینک
|

