بگذار من و دخترکم
من و دخترکم و زنانگی ام
در زنانگی خیس معصومانه مان خیس بکشیم
بهار ۸۱
بچه های باصفای دانشگاه سیستان و بلوچستان (دانشکده هنر ) آخرین روز خداحافظی
جای اعظم تلواری عزیز خواهر آب و آئینه چقدرخالی بود.
از سنگینی بار بالهایش ناگزیر به زمین آغشته
و پیش از آنکه آلوده شود
بدرود به خاک گفت و
درود به آسمان
ادامه مطلب
گیس هایش را
بی هیچ لکیشنی.
از آغاز رفته بود
لغزید/رفت/سر خورد
و چادر مادرم لای دربهایش
اتوبوس می ایستد
میرود
میلغزد
می ایستد
و صدای استخوانهای له شده
مریم
بوسه هایش
خیس
لزج
پهناور
دریایی به عمق ۴ انگشت
پاییز ۸۱
یکبار برای همیشه خواهم گفت
خداحافظ
آنروز واژه مناسبتری خواهم یافت
برای
ترق وتروق
استخوانهایت
و خنده ریز مریم را
باد با خود خواهد برد
وتنوره اش لبریز و
اویزه های خودساخته
آوخ آوخ آوخ
مادر همه ارشها را
بدست تو می سپارم
پائیز ۸۲
خانه ات را آتش بزن
ودوباره آرام
در کنارم بنشین
آبی های تازه ای
به در می کو بند
انگار
بافتنی مادربزرگ تمام شده
تمام زمستان را گرم خواهیم شد
بانان تازه و
پنیر محلی
دوباره آسیه را خواهی دید
دوباره موهایش را مینوازی
و شعر تازه ای خواهی سرود
زنان به داستانسرایی مشغول شدند و برادرم sms هایش را مرور می کند .
در میان نیزارها کودکی زنبورکش را می نوازد
اختاپوس افسانه های کهن را به یاد می اورم -باآوازهایش- وزوز کبوتران و
نغمه های فوق لیسانسه های تورشده
دخترکان خوشبخت
ـومیزهای منظمـ
اینجا زنان پاشنه بدست
وزنبیلهای فرار
گنبدهای میخ شده
دیدن را از که اموختی
وصدای مواج اساطیری را؟
گجرها به بیابان رفتند و هزارسال تابیدند
من از نو می نویسم
وجریان ابشار و سنگهای خمیده بر پشتش
برادرت sms جدیدی دریافت می کند
از آخرین نفر تی تی تازه به دوران رسیده
به یاد سنگها می افتم در پشتش
خرجی مریم اندرخوردرا
هوسهای زمان را
فرزندانش را....
کبوترم می گریزد
کاسه ام لبریز می شود
وتنهاسکوت میهمان وداع گفتنش شد ....
کبوترم می گریزد
کاسه میافتد ومریم اندرخورد برادرم را دوست میدارد

