کیسه ای نان جوین آورده ام . آقا !
خانم هیلگارد
آقا!......................................خانم فاتستیک!
آقا !.........................................خانم منیزیم !
آی پاهایش را بیرون بکش
از سینه پرتقالها
آی!...................................
دمپایی پلاستیکی مریم
فردا.................
انگشتان مار گزیده اش روسپی می شوند
آی ! کیسه ای نان جوین آورده امت آقا!
امشب !
میان دانه های پلاستیکی شعرم
دندانهایت خرد می شوند
سگها هوای روسپیخانه را می شنوند
فردا سیاه است
و گلدانهایم اتمواره ها را اتو می کشند
من از آماج ابرهای پلاستیکی
و تنفس پلاسیده نرگسیهایت
سرود می خوانم
نجوا می کنی و مست می شوم
مست میکنم و دندانهایت
شیهه می کشند
مست می کنم و دندانهایت
شیهه می کشند
دربهای آهنی ات را پشت به پشت
سوار سینه ام ابریست
شانه میزند
جادوگر سیاه
موهای دخترک لر را
قیچی های سنگی و
دستهای موزائیکی اش
شره می کند درون دفترم...
باز قصه ای نو میشوم
و کلاغ سیاه با شکمپاره ای
رهایم می کند در لانه اش
انگار رفوزه هایم تف می شوند
انگار باز مردود شدم
باز
خانم سالارزهی فراموشم کرد
آی آقا ! ..... خانم فانتستیک !
گنجشکان طلایی
با پدرانشان به من خندیدند-
امشب بیا
در لانه ام تخم بگذار
و مرا همچون مصرعی در تخمکت گرم کن
چتری برای تو
مرا به حجله گاه دخترکان خوشبخت
فرا بخوان
با ضرباهنگ دایره ای
تکرار می شوم
تکرار می شوم
بیتی چکیده ئ الماس
آه فرزندم !
چرا
تو را
تنها گذاشتم !
بگذار من و دخترکم
من و دخترکم و زنانگی ام
در زنانگی خیس معصومانه مان خیس بکشیم
بهار ۸۱
بنگر اين شهر را و ببين
كه فرتوت است
به ياد آر كه روزگاري چگونه محبوب بود
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه فرتوت است .
با من به جورجيا بيا
تا شهري نو در آن بنا كنيم
و زماني كه اين شهر نيز به سر آيد
ما در آن جا نخواهيم ماند
بنگر اين زن را و ببين
كه سخت سرد است
به ياد آر كه روزگاري چه زيبا بود
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه چه پير است !
با من به جورجيا بيا
بگذار در آنجا
در پي زنان خوبروي باشيم
و زماني كه آنان
نيز پير شوند
ما در آنجا نخواهيم ماند
..
..
بنگر انديشه هايت را و ببين
كه كهنه اند
به ياد آر كه روز گاري چه نو بودند
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه كهنه اند
با من به جورجيا بيا
در آنجا خواهي ديد
بسياري انديشه هاي نو را
و زماني كه اين انديشه ها
نيز كهنه شوند
ما در آنجا نخواهيم ماند
برتولت برشت

