با اين همه عاشق نيستم
كلامم همجون آواي سنج پرطنين ست
و با اين كه دارنده پيام الهي ام
و به همه اسرار آگاهم
و به تمامي دانش ها و حكمت ها دانام
با اين همه همه ايمان وباورم
چرا كه مي توانم كوهها را بلرزانم
اگر عاشق نبودم هيچ نبودم
عشق صبوري ست
سرشار از مهرباني و بخشش ست
عشق همه چيز را بر خود هموار مي كند
عشق بر همه چيز الهام مي بخشد
عشق هرگز نمي ميرد.
آن گاه كه پيامبران غايب اند
زبان ها خاموش اند
معرفت رنگ باخته است
دانايي فرو مرده است
و تنها ايمان اميد عشق هنوز زنده است
اما عظيم ترين و پربارترين همه اينها
"عشق" است.

ادامه مطلب
علي و
اصغر و
صادق و
رحيم
همگي گرم
كنار خيابانها خوابيده اند...
..............نه ميزبان و...............
......... نه گلهاي داودي ........
کویرهایم را نوشیدی
هورت هورت
سایه ام را بلعیدی
به احتضار انگشتانت
نگاه کن
چه سرد / چه سرخ
چه زیبا مینویسی
هن آفتابن ماسی
هنا روچن
بیا لبخن جن!
دراز به دراز
کنار دیوارمدرسه
تا آمدنت
قورت قورت قورت
انگشتریهایت
پر پر پر
پروانه ها / تا حوالی صبح
....
گلویم را بگذار
میان آوازهایت...
با طلوع دوباره دندانها
سوار گاری بی سیم چی ها
تف می کنم بوسه هایت را
/از پهلویم می گذری/
تبسم مورچه ها
سوراخ دیوار مدرسه را می پیماید
و لالایی تو را
تا عمق جانم می نوازد
...
حالا که رفته ای
قنداق من
پر گشته از
گلهای نسترن /
كلپورگان نام منطقه ايست در نزديكي سراوان در شرق استان سيستان وبلوچستان .
قدمت سفال در اين منطقه به ۳۰۰۰ سال ميرسد و نكته جالب آنكه همه سفالگران اين منطقه در همه دوران زنان بوده اند كه همچنان با همان تكنيك كهن به اين هنر مي پردازند.وصد البته اين هنر نيز همانند ساير هنرهاي كهن اين مرز و بوم رو به زوال است .
عكسهاي ديگري هم هست . به ادامه مطلب رجوع كنيد
ادامه مطلب
بعد سایه هایشان خم شد
بعد تاریکی را سرودند
بعد آغشتگی را آموختند
ـ آه ـ هیولای کوچکم شمعی را فوت می کند
ومن به انتهای دفترم می رسم
لاشه بوگندوی ونوسهای خیس
... ...
هیچکس نمی شنود
لایه هایت را بیرون بریز
عابران یکه تنها خیس
آلتهایشان را می مالند
سنگفرشها زیر پاهایشان
می گریند
شب از نیمه گذشته
تنها - مجرای ادراری مادرم
رو به بهبود است
و پرزیدنت
لبخندی روی پیشانی اش خیس می خورد ...
چراغ را خاموش کن دلبندم
گرهی در کار دنیا هست
که دیده نتواندگشود
ـ دیده را توان گشودن نیست ـ

