تازه فهمیدم چرا تو به خواب من نمی آیی... ای مریم باکره !
خواب چون منی که خواب تمام روسپیان شهر را دیده ام...
خواب چون منی که بردرگاه تمام روسپیخانه های شهر بدنبال باکره ای می گشتم
که بوی آغوش مرا از دور در نهانخانه خلوت خویش حس کند و
مرا بخواهد...
دیروز در برابر مریم مجدلیه برهنه شدم
با انگشتان ظریفش دنده هایم را شمرد
بعد سینه ام را لمس کرد و گفت:
هنوز مثل کودکیهایت هستی
وقتی برهنه می شوی می لرزی!
ـ:کودکیهایم؟ ... مگر آدم وحوا در پشت برگهای سپیدار نمی لرزیدند؟
-: نه... می لولیدند... درپشت برگهای ریواس!
-: چه تفسیر پلشتی از نیا کانمان...
...هنوز غروب نشده ... تازه اول صبح است
ومن در برابر مریم مجدلیه ایستاده ام
برهنه تر از کودکی
تازه فهمیدم چرا تو به خواب من نمی آیی...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:17  توسط مهدیه
|
بار ااها!
تو خود گواهی که این تن تکیده و رمیده ام
تنها عطش گناه نبود...

(تصاویری زیبا از نرمی و لطافت بدن)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:57  توسط مهدیه
سر و ته شعرهایم را که آویژه می کنی
جسد فرشته ای سوخته
می سراید
با قهوه ای تلخ می نوشمت ...
انعکاس سوزنانه ای
از دماغت بالا میرود
حالا شبیه گرگها می شوم
می رقصم و می رقصم
و کوتوله هایی سپید
برایم کف می زنند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 15:59  توسط مهدیه
|
انگار
در تب و تاب سكسولوژي گربه ها
واق واق شبانه اي ميسرايد ...
سمفوني هزارپا و
كرم شب تاب
دوباره بيا
كلماتت را بند بزن
به بازوانم
نعره مي زند خيابان
آواز مي خواند
همسايه
ليزارد كوچولو
از سوراخ ديوار
ميگريزد
شمارش دندانهايش به آغاز رسيده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:48  توسط مهدیه
|
دخترک تکه هایش بر زمین ریخت
نرگسیهای صورتش هنوز می خندیدند...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:24  توسط مهدیه
|
فتيله ام را بالا بكش
قايقران !
ستاره ها موج موج
دريا را مي خوانند /
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:3  توسط مهدیه
|
هوا
در لانه زنبوريها
مي سوزد
عجب شب قدري ست
در فراخناي
مرقد مورچه ها ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:2  توسط مهدیه
|
هيچكس به گريه هايش هديه اي تقديم نكرد
"شبا توي سياهي
ماه در مياد / چه ماهي "
خاك بر سرت
باز امشب
چراغت كور است
مرد بياباني ات
در سينه كدام زن
بيارامد؟
خاك بر سر حرامزاده ات !
از دامن زن مرد به معراج مي رود
بلرز !
بترس !
فرياد كن !
خفگي هايت را...
خانه ام مرد
خواهرم رفت
چراغم سوخت
آتشم بلعيد
پسركم ناليد
گوزنم رميد
باز تو مي گريي
باز ايستاده اي و
در آغوش حراميها
وزن و ريتم و
قافيه مي سرايي
....
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:59  توسط مهدیه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:21  توسط مهدیه
|
یخ بسته ام
کنار بادام زمینی و
بسته های فلسفه ات
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:31  توسط مهدیه
|
ایستادنم در پشت در
نشستنم کنار پنجره
خندیدنم بر لب رود
رفصیدنم در موج
همه اش حرام بود مادر !
کاش زنده بگورم کرده بودی
بزن !
چنگ بزن !
رسوایم کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:4  توسط مهدیه
|
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 20:36  توسط مهدیه
|