تبليغاتX
اختا
اسرارجهان چنان که در دفتر ماست گفتن نتوان که ان وبال سرماست

شانه به شانه

گیس هایش را

بی هیچ لکیشنی.

از آغاز رفته بود

لغزید/رفت/سر خورد

و چادر مادرم لای دربهایش

اتوبوس می ایستد

میرود

میلغزد

می ایستد

و صدای استخوانهای له شده

مریم

بوسه هایش

خیس

لزج

پهناور

دریایی به عمق ۴ انگشت

    پاییز ۸۱

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 16:34 | لینک  | 

یکبار برای همیشه خواهم گفت

                               خداحافظ

آنروز واژه مناسبتری خواهم یافت

برای

ترق وتروق

استخوانهایت

و خنده ریز مریم را

باد با خود خواهد برد

وتنوره اش لبریز و

اویزه های خودساخته

آوخ آوخ آوخ

مادر همه ارشها را

بدست تو می سپارم

     پائیز ۸۲

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 4:23 | لینک  | 

 

   اینهمه آفتاب و

          تلااوئ خواهرانشان ...

 

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 13:36 | لینک  | 

 دلتنگ نباش عزيز

حالا دوباره بيا
و تازيانه ات را بياور
و دندانهايت را ...
دوستت خواهم داشت
چرا كه تقدير من اين است
چرا كه گرده هايم براي توست
(به مادرم گفتم ديگر تمام شد

بايد براي روزنامه ها تسليتي بفرستيم)
و آن پرنده كوچك سرگردان را
گاز بگيريم


آي شب شب شب شب شب
گريستم گريستم گريستم گريستم
گرده هايم را
نوازشي مسلول
هيز هيز هيز نگاهت
دندانهايم
چشمانم
چشمانت
دندانهايم


... آن شب
غرش آسمان و
بوي عرق مادرم
يادت مي ايد
و تعفن بيمارستانها ...
تكه هايم را بياميز
به بوي رعنا
وجعفري
باكي نيست گوشواره هايت را
انسان سنگ
انسان سنگ
انسان سنگ
ومن
زخمي هزارساله انتظار مرا مي بويد
اتاقم تاريك است
و مجرا هايي به تاريكي دارد


همه شان رفتند
رميدند
و بابا دهانش را مي مكيد
دهانش را
كه پر بود از الكل وسيگار
و جيغهاي پري
پري كوچك غمگين
مدام بي حسي هايت را
در تنم فروختي
مي سوزم
داغم
تب دارم
و شعر هاي من انگار
به يك ليوان شير
و چند دعاي كوچك آغشته اند
كاش پيامبر كوچك من هم
پري كوچك غمگيني بود


مي بيني مادر
يادت مي آيد

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 7:46 | لینک  | 

امروز همین چند دقیقه پیش با یک کرگدن خرفت حرف میزدم. بهم گفت این پتیاره ای که می گین و از بچگی می شناسیمش . داییش یکی از تجار معروف شهره .

آقا شما امضائ منو می خواین چکار ؟فی سبیل الله خدمتی میکنیم و دستمزدی هم نمی خوایم . چی از ین بهتر.؟ آقا دیگه فرمایشی ندارین ؟

اها ! گاوه داره میزاد گوساله ش یه حرومزاده پستون گنده ست عین خودش !

خرناسه هاشو میشناسم . هی !یاللا بچه ها معطل نکنین پستوناشو گاز بکیرین تا دیگه از این غلطا نکنه.

من باید تطهیر بشم . صدامو صاف کنم و از نو بخونم .

انگشت به هوا نکش پرنده ها به بیراهه می روند !

اینو یه روسپی پرتغالی در گوشم زمزمه کرد . بعد حرومزاده ها ریختن و دستاش و بستن وبردنش .چو آن ابر نوبهارم من به دل شور گریه دارم من / می توانم آیا نبارم من؟

داشتم از کرگدنه میگفتم ...

در کل کار ما ریدنه خانوم .

 خدا رو در نظر بگیر وتا سه شماره که بشمری حله ! فقط شما کتبا نامه تو نو بیارین که از نظر مراحل اداری مشکلی نداشته باشیم...

یه عنکبوت سیاه نجس دورم تار تنیده فعلا تا اطلاع ثانوی نه صدایی می شنویم نه ...اول از صورتم شروع میشه . مگه اینکه من براش یه طعمه لذیذتری ببرم تا را ه و نشونم بده.

هوا سرده تاریکه . دلم می خواد برم خانوم پرستارم و صداش کنم و ازش بخوام که پنجره رو برام باز کنه ... 

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 0:46 | لینک  | 

تی تانلی بیا و آرام در کنارم بنشین

 

و رازی برایم بازگو از آن ماه رو (معشوقه شاعر)

تی تانلی تو بالهایت را ببند و دست از پرواز بردار

چرا که من عزم سفر کرده ام و میخواهم سفر یکساله ام را آغاز کنم

تی تانلی لبان نقره فام تو بسان ماه میماند

تو نفس یاسر هستی

وتنها تو ای برازنده این دل

 لازم میدانم این نکته را ذکر کنم:

این ابیات ترجمه این حقیر می باشد که با توجه به بضاعت اندک بنده از ادبیات بلوچ احتمال خطا وجود دارد ولی متاسفانه ترجمه بهتری جهت تقدیم به محضر علاقمندان در دست نبود. و این توجه بیشتر اساتید محترم را می طلبد

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 11:46 | لینک  | 

مسیح بر من می خندید

 و تو دشنام می دادی

من و مادرم

در هم آغوشی سرد زمستانی مان

پوسیدیم

سنگ بود وسنگ

این کدامین گزش هولناکی ست

که پستانهایش

دهان گشوده تر از همیشه

می سرایند

سنگ بود و

غار غارت

 آرواره های  روسیان را در نوردید

باز هم به سراغم می آیی

 

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 14:25 | لینک  | 

تی تانلی تو پیا بنل جئلا

بده منا ماهین گل هالا

تی تانلی تو باند وتی بالا

تی تانلی نو مون شتون سالا

تی تانلی تئی چاندی سنط انت

تی تانلی تو چی جنء لنط ن

تی تانلی تو یاسر ساهء

تی تانلی تو مین دل براه ء

تیتانلی: نام پرنده ای افسانه ای در بلوچستان است

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 12:35 | لینک  | 

                                                                                                                      دخترک! کبود شده ای زیر برفها

 سه تارم

آخر -  دهان ندارد آقا!-

سه تارت کو؟

خواهرم

برفها را می روبید

خواهرت کو؟

ماهیها بلعیدندش آقا!

کدام ماهیها؟

-دخترک تکه هایش بر زمین ریخت.

نرگسیهای صورتش

هنوز می خندیدند!

 

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 14:34 | لینک  | 

آسمان را گاز

گاز

گاز نزن ای دوست ...

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 5:56 | لینک  | 

 

نه شعر به سراغ من می آید

نه دیگر ترانه ای خواهم سرود

پشت دیوار امن سکوت

کودکی می گرید

 کلمات نیش میزنند

به پیش می تازی

گوش کن !

دارم حرام میشوم انگار

 

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 5:52 | لینک  | 

بلوچها تا

ساعت

۱۲و سی دقیقه

منتظر ماندند و

سوزندوزیهاشان

در لابلای گلهای کلپورگان گم شد

هیچ قایقرانی

به فریادش نرسید

دخترک را

به ثبت رساندند و

قدیمی ها به تازه ترها خندیدند

سلامی

عرض کن و بگذر

اینجا توقف ممنوع است

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 1:43 | لینک  | 

هیس آهسته

ماهیها خوابند

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 0:5 | لینک  | 

غار غار کلاغها

و فرمولهای پیچیده ریاضی

سقوط را آموختی

و بوسه های شیرین وتلخ را

شاخ کج گوزن کوچولویت را تیز کن

و سیبش را گاز بزن

بچه ها برای

رقصیدنمان بی تابند

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 11:17 | لینک  | 

بچه های آسمان

زنبیلی از سبیلهایشان بافتند و

مادرها

در پشت در

درون تاکسی

در صف نان

قراضه ها را می شمردند

دیگر نجوایی نیست

اعتراض نخواهند کرد

مگر کلمات/ در رژه های منظم

شاید بکارت ما را

ستاره ها خندیدند

اینهمه آفتاب و

تلالوی خواهرانشان

امروز برای سیما پیغامی گذاشتم

فردا برای تو می نویسم

شاید هم نمایشی بسازیم

از خنده هامان

آخر برای سلامتی مفید است

خندیدن... رقصیدن...

جویدن...  خزیدن...

چریدن...

دویدن/ حتی

خرامان استوار آینده را ببین

آسمان ترک برداشته و

زنبیلهایشان پر شده از...

مادرم اشک راه گلویش را می بندد

و ...تنها کلمات .تکرار این حرامیها

...

...

آدم برفی کوچولو آب می شه

خنده پسر  

یک خیابون دراز و شلوغ 

خرناسه های مقدس

مادرم لالایی اش را به نیمه رسانده

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 20:19 | لینک  | 

...وجود هر چیز در روی زمین دلیلی دارد . برای درمان هر بیماری

گیاهی هست و هرفرد ماموریتی دارد .

این بینش سرخپوست نسبت به هستی است.

                                                کبوتر سوگ

                                                            سالیش

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 17:51 | لینک  | 

دلیری لازم است برای گفتن حقیقت درباره خود به هنگامی که انسان شکست خورده است

                                                                          برتولت برشت

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 15:2 | لینک  | 

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست

چون هست به هر چه هست نقصان و شکست

انگار  که  هر  چه  هست  در  عالم   نیست

پندار که  هر چه نیست در عالم  هست

نوشته شده توسط مهدیه در ساعت 10:23 | لینک