و من آنها را دوست میدارم
بالاخره روزی مرا پیدا خواهند کرد
پرنده آبی
اسرارجهان چنان که در دفتر ماست گفتن نتوان که ان وبال سرماست
و من آنها را دوست میدارم
بالاخره روزی مرا پیدا خواهند کرد
پرنده آبی
خانه ات را آتش بزن
ودوباره آرام
در کنارم بنشین
آبی های تازه ای
به در می کو بند
انگار
بافتنی مادربزرگ تمام شده
تمام زمستان را گرم خواهیم شد
بانان تازه و
پنیر محلی
دوباره آسیه را خواهی دید
دوباره موهایش را مینوازی
و شعر تازه ای خواهی سرود
jonathan livingston seagull
زنان به داستانسرایی مشغول شدند و برادرم sms هایش را مرور می کند .
در میان نیزارها کودکی زنبورکش را می نوازد
اختاپوس افسانه های کهن را به یاد می اورم -باآوازهایش- وزوز کبوتران و
نغمه های فوق لیسانسه های تورشده
دخترکان خوشبخت
ـومیزهای منظمـ
اینجا زنان پاشنه بدست
وزنبیلهای فرار
گنبدهای میخ شده
دیدن را از که اموختی
وصدای مواج اساطیری را؟
گجرها به بیابان رفتند و هزارسال تابیدند
من از نو می نویسم
وجریان ابشار و سنگهای خمیده بر پشتش
برادرت sms جدیدی دریافت می کند
از آخرین نفر تی تی تازه به دوران رسیده
به یاد سنگها می افتم در پشتش
خرجی مریم اندرخوردرا
هوسهای زمان را
فرزندانش را....
کبوترم می گریزد
کاسه ام لبریز می شود
وتنهاسکوت میهمان وداع گفتنش شد ....
کبوترم می گریزد
کاسه میافتد ومریم اندرخورد برادرم را دوست میدارد
گوش فرا ده
دیگر تبسمی نیست
دیگرمتنفر نیستی
انگار
هیچگاه دشمنی نداشته ای
و از تمسخر هیچ دردانه ای نرنجیده ای
اشکهایت را نوشیده اند
و
دیگر هیچ....
بوم جدیدی باید خرید
و
تصویر سیاه
کوچولو
مجیب
خنده هایش را
مهتاب!
باکره هزاره های بیابانی
روزگاری
پایتخت دلهای پایتخت نشینان بودي
وحالا...
اگه دوست دارين قدري هم در مورد بيوگرافي مهتاب بدونين ادامه مطلب رو بخونين