مهتابتر شوم
امضا
از آغاز
پر مي كني مرا
لبحن میزنی
زیرا حروف الفبا را
لب لب تنیده ای
امضا
همین حوالی اشراق
در گوشه ي تنت
لبخنده تر
سوق می دهی
از حفظ خوانده ام و
هزار هزار
پرنده كه در جلفای شبنمی
به کوچ چراگاه
کمینك نشسته اند
عکس مرا ببين
در لاي ماسه ها
پروا ندارد امشب
شيرينتر از نگاه
در لاي لای شوره دریا
می بخشدت
به - ا -


از ريحانهاي كبود و
خانه هاي رو به ويراني بپرس
در روز بازنشستگي باران
رنگ مي كنم
چاودانگي كوير را
و انهدام درخت را
مرا به ماجراي هامون و اسپندار فرا بخوان
به خنده هاي كودكي
كه در همايش جهاني طلسم ابريشم
كفشهاي مرا
پاك مي كند
حمدي ...
توبه اي ....
نسوحي ...
و ديوانگيهاي من آغاز مي شوند
کیسه ای نان جوین آورده ام . آقا !
خانم هیلگارد
آقا!......................................خانم فاتستیک!
آقا !.........................................خانم منیزیم !
آی پاهایش را بیرون بکش
از سینه پرتقالها
آی!...................................
دمپایی پلاستیکی مریم
فردا.................
انگشتان مار گزیده اش روسپی می شوند
آی ! کیسه ای نان جوین آورده امت آقا!
امشب !
میان دانه های پلاستیکی شعرم
دندانهایت خرد می شوند
سگها هوای روسپیخانه را می شنوند
فردا سیاه است
و گلدانهایم اتمواره ها را اتو می کشند
من از آماج ابرهای پلاستیکی
و تنفس پلاسیده نرگسیهایت
سرود می خوانم
نجوا می کنی و مست می شوم
مست میکنم و دندانهایت
شیهه می کشند
مست می کنم و دندانهایت
شیهه می کشند
دربهای آهنی ات را پشت به پشت
سوار سینه ام ابریست
شانه میزند
جادوگر سیاه
موهای دخترک لر را
قیچی های سنگی و
دستهای موزائیکی اش
شره می کند درون دفترم...
باز قصه ای نو میشوم
و کلاغ سیاه با شکمپاره ای
رهایم می کند در لانه اش
انگار رفوزه هایم تف می شوند
انگار باز مردود شدم
باز
خانم سالارزهی فراموشم کرد
آی آقا ! ..... خانم فانتستیک !
گنجشکان طلایی
با پدرانشان به من خندیدند-
امشب بیا
در لانه ام تخم بگذار
و مرا همچون مصرعی در تخمکت گرم کن
چتری برای تو
مرا به حجله گاه دخترکان خوشبخت
فرا بخوان
با ضرباهنگ دایره ای
تکرار می شوم
تکرار می شوم
بیتی چکیده ئ الماس
آه فرزندم !
چرا
تو را
تنها گذاشتم !
بگذار من و دخترکم
من و دخترکم و زنانگی ام
در زنانگی خیس معصومانه مان خیس بکشیم
بهار ۸۱
بنگر اين شهر را و ببين
كه فرتوت است
به ياد آر كه روزگاري چگونه محبوب بود
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه فرتوت است .
با من به جورجيا بيا
تا شهري نو در آن بنا كنيم
و زماني كه اين شهر نيز به سر آيد
ما در آن جا نخواهيم ماند
بنگر اين زن را و ببين
كه سخت سرد است
به ياد آر كه روزگاري چه زيبا بود
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه چه پير است !
با من به جورجيا بيا
بگذار در آنجا
در پي زنان خوبروي باشيم
و زماني كه آنان
نيز پير شوند
ما در آنجا نخواهيم ماند
..
..
بنگر انديشه هايت را و ببين
كه كهنه اند
به ياد آر كه روز گاري چه نو بودند
اكنون با چشم درون در آن منگر
به سردي بنگر و بگو
كه كهنه اند
با من به جورجيا بيا
در آنجا خواهي ديد
بسياري انديشه هاي نو را
و زماني كه اين انديشه ها
نيز كهنه شوند
ما در آنجا نخواهيم ماند
برتولت برشت
یک !
ای انسان ! هشدار!
دو !
نیم شب ژرف چه می گوید ؟
سه!
خفته بودم خفته بودم
چهار!
- از خواب ژرف برخاسته ام .
پنج !
جهان ژرف است .
شش !
ژرف تر از آن که روز گمان کرده است !
هفت !
رنج آن ژرف است .
هشت !
لذت - ژرف تر از محنت :
نه !
رنج می نالد که گم شو !
ده !
اما هر لذتی جاودانگی می خواهد
یازده !
جاودانگی ژرف ژرف را !
دوازده !
نیچه
من برتولت برشت از جنگلهاي سياه مي آيم
مادرم
هنگاميكه در تنش خانه داشتم
به شهرهايم آورد و سرماي جنگلها
تا روز مرگ در من خواهد ماند .
۲-
در شهر آسفالت ساكنم و از روز ازل
در بند آئين مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبين وتنبل و سرانجام : راضي
۳-
با مردم مهربانم
به سنت ايشان كلاهي اطو شده بر سر مي گذارم
مي گويم :آنها جانوران بسيار گندي هستند .
مي گويم : مهم نيست من خود نيز چنينم .
۴-
روي صندليهاي راحتي پيش از نيمروزها
چند زن را در كنار خويش مي نشانم
و خاطر آسوده نگاهشان مي كنم و مي گويم :
در من كسي هست كه بر او اميدي نمي توان بست .
۵-
تنگ غروب مردان را گرداگرد خود مي آورم
ما يكديگر را نجيب زاده مي ناميم
آنها پاهايشان را روي ميز من دراز مي كنند
و مي گويند : وضع ما بهتر خواهد شد و من
نمي پرسم : كي ؟
۶-
بامدادان در فلق خاكستري كاجها عرق مي ريزند
و حشره ها و پرنده هايشان مويه سر مي دهند .
در شهر در اين ساعت پياله ام را تهي مي كنم
و ته سيگارم را
به دور مي افكنم و نگران به خواب مي روم .
۷-
ما نسلي سبكسر
در خانه هايي كه ويران ناشدني مي نمود نشسته ايم
( ما آلونكهاي بلندبالاي
جزيره مانهاتان
و آنتن هاي باريكي را كه مايه سرگرمي
اقيانوس اطلس اند
اين چنين ساخته ايم )
۸-
از اين شهرها آنچه بر جاي مي ماند تنها باد است
كه در لابلاي آنها مي وزد .
خانه براي شكم پرست شادي بخش است
اوست كه آن را تهي مي كند
ما نيك مي دانيم كه رفتني هستيم
و پس از ما چيز با ارزشي نخواهد آمد
۹-
و به هنگام زلزله كه خواهد امد
اميد كه نگذارم
بر اثر تلخكامي
سيگارم خاموش شود
من برتولت برشت - له شده در زير شهرهاي آسفالت -
دير زماني پيش از اين در تن مادرم از جنگلهاي سياه
فرا آمده ام
۱۰-
اشعاري كه از برتولت برشت برايتان انتخاب نمودم (ادامه در پستهاي بعدي ان شااله) همگي از كتاب من برتولت برشت منتخب و ترجمه بهروز مشيري مي باشند. كه بنظر بنده ترجمه بسيار زيبا و دلپذيري ست .

اسپیدز به گفته باستانشناس ایرانی مقیم آمریکا که به تازگی به ایران آمده و مراجعه کرده پل ارتباطی نه تنها شهر سوخته و تمدن جیرفت بوده بلکه همچنین پل ارتباطی تمدن هند و مصر باستان نیز بوده است اسپیدز ثابت می کند: صلیب شکسته که نماد چرخه حیات در جهان است از ایران باستان به دنیا صادرمی گردیده .
اسپیدژ تنها نقطه ای است در کل استان که نقوش انسانی بروی اثار باستانی آن بدست آمده است و این نقوش انسانهایی هستند در حال رقص آیینی ....
برگرفته از وبلاگ اسپیدژ : www.spedz.persianblog.ir

بچه های باصفای دانشگاه سیستان و بلوچستان (دانشکده هنر ) آخرین روز خداحافظی
جای اعظم تلواری عزیز خواهر آب و آئینه چقدرخالی بود.
از سنگینی بار بالهایش ناگزیر به زمین آغشته
و پیش از آنکه آلوده شود
بدرود به خاک گفت و
درود به آسمان
ادامه مطلب
با اين همه عاشق نيستم
كلامم همجون آواي سنج پرطنين ست
و با اين كه دارنده پيام الهي ام
و به همه اسرار آگاهم
و به تمامي دانش ها و حكمت ها دانام
با اين همه همه ايمان وباورم
چرا كه مي توانم كوهها را بلرزانم
اگر عاشق نبودم هيچ نبودم
عشق صبوري ست
سرشار از مهرباني و بخشش ست
عشق همه چيز را بر خود هموار مي كند
عشق بر همه چيز الهام مي بخشد
عشق هرگز نمي ميرد.
آن گاه كه پيامبران غايب اند
زبان ها خاموش اند
معرفت رنگ باخته است
دانايي فرو مرده است
و تنها ايمان اميد عشق هنوز زنده است
اما عظيم ترين و پربارترين همه اينها
"عشق" است.

ادامه مطلب
علي و
اصغر و
صادق و
رحيم
همگي گرم
كنار خيابانها خوابيده اند...
..............نه ميزبان و...............
......... نه گلهاي داودي ........
کویرهایم را نوشیدی
هورت هورت
سایه ام را بلعیدی
به احتضار انگشتانت
نگاه کن
چه سرد / چه سرخ
چه زیبا مینویسی
هن آفتابن ماسی
هنا روچن
بیا لبخن جن!
دراز به دراز
کنار دیوارمدرسه
تا آمدنت
قورت قورت قورت
انگشتریهایت
پر پر پر
پروانه ها / تا حوالی صبح
....
گلویم را بگذار
میان آوازهایت...
با طلوع دوباره دندانها
سوار گاری بی سیم چی ها
تف می کنم بوسه هایت را
/از پهلویم می گذری/
تبسم مورچه ها
سوراخ دیوار مدرسه را می پیماید
و لالایی تو را
تا عمق جانم می نوازد
...
حالا که رفته ای
قنداق من
پر گشته از
گلهای نسترن /
كلپورگان نام منطقه ايست در نزديكي سراوان در شرق استان سيستان وبلوچستان .
قدمت سفال در اين منطقه به ۳۰۰۰ سال ميرسد و نكته جالب آنكه همه سفالگران اين منطقه در همه دوران زنان بوده اند كه همچنان با همان تكنيك كهن به اين هنر مي پردازند.وصد البته اين هنر نيز همانند ساير هنرهاي كهن اين مرز و بوم رو به زوال است .
عكسهاي ديگري هم هست . به ادامه مطلب رجوع كنيد
ادامه مطلب
بعد سایه هایشان خم شد
بعد تاریکی را سرودند
بعد آغشتگی را آموختند
ـ آه ـ هیولای کوچکم شمعی را فوت می کند
ومن به انتهای دفترم می رسم
لاشه بوگندوی ونوسهای خیس
... ...
هیچکس نمی شنود
لایه هایت را بیرون بریز
عابران یکه تنها خیس
آلتهایشان را می مالند
سنگفرشها زیر پاهایشان
می گریند
شب از نیمه گذشته
تنها - مجرای ادراری مادرم
رو به بهبود است
و پرزیدنت
لبخندی روی پیشانی اش خیس می خورد ...
چراغ را خاموش کن دلبندم
گرهی در کار دنیا هست
که دیده نتواندگشود
ـ دیده را توان گشودن نیست ـ
تازه فهمیدم چرا تو به خواب من نمی آیی... ای مریم باکره !
خواب چون منی که خواب تمام روسپیان شهر را دیده ام...
خواب چون منی که بردرگاه تمام روسپیخانه های شهر بدنبال باکره ای می گشتم
که بوی آغوش مرا از دور در نهانخانه خلوت خویش حس کند و
مرا بخواهد...
دیروز در برابر مریم مجدلیه برهنه شدم
با انگشتان ظریفش دنده هایم را شمرد
بعد سینه ام را لمس کرد و گفت:
هنوز مثل کودکیهایت هستی
وقتی برهنه می شوی می لرزی!
ـ:کودکیهایم؟ ... مگر آدم وحوا در پشت برگهای سپیدار نمی لرزیدند؟
-: نه... می لولیدند... درپشت برگهای ریواس!
-: چه تفسیر پلشتی از نیا کانمان...
...هنوز غروب نشده ... تازه اول صبح است
ومن در برابر مریم مجدلیه ایستاده ام
برهنه تر از کودکی
تازه فهمیدم چرا تو به خواب من نمی آیی...
بار ااها!
تو خود گواهی که این تن تکیده و رمیده ام
تنها عطش گناه نبود...
(تصاویری زیبا از نرمی و لطافت بدن)
ادامه مطلب
جسد فرشته ای سوخته
می سراید
با قهوه ای تلخ می نوشمت ...
انعکاس سوزنانه ای
از دماغت بالا میرود
حالا شبیه گرگها می شوم
می رقصم و می رقصم
و کوتوله هایی سپید
برایم کف می زنند
در تب و تاب سكسولوژي گربه ها
واق واق شبانه اي ميسرايد ...
سمفوني هزارپا و
كرم شب تاب
دوباره بيا
كلماتت را بند بزن
به بازوانم
نعره مي زند خيابان
آواز مي خواند
همسايه
ليزارد كوچولو
از سوراخ ديوار
ميگريزد
شمارش دندانهايش به آغاز رسيده بود
نرگسیهای صورتش هنوز می خندیدند...
قايقران !
ستاره ها موج موج
دريا را مي خوانند /
در لانه زنبوريها
مي سوزد
عجب شب قدري ست
در فراخناي
مرقد مورچه ها ...
"شبا توي سياهي
ماه در مياد / چه ماهي "
خاك بر سرت
باز امشب
چراغت كور است
مرد بياباني ات
در سينه كدام زن
بيارامد؟
خاك بر سر حرامزاده ات !
از دامن زن مرد به معراج مي رود
بلرز !
بترس !
فرياد كن !
خفگي هايت را...
خانه ام مرد
خواهرم رفت
چراغم سوخت
آتشم بلعيد
پسركم ناليد
گوزنم رميد
باز تو مي گريي
باز ايستاده اي و
در آغوش حراميها
وزن و ريتم و
قافيه مي سرايي
....


